وبلاگستان | زمان انتشار: 1391/09/12 - 09:52 | نسخه چاپی | تعداد بازدید :673

آنچه البته به جايي نرسد فرياد است.../ نقدي بر كنگره ميرزاكوچك


گيلان آنلاين: کنگره ی به اصطلاح ملّی ای که همه دستگاه های دولتی باهم پای کار بودند ولی فراخوانش فقط 2 ماه زودتر انجام شد، کنگره ای که از فعالان میرزاشناسی معلوم نیست با کدام سلیقه وچه کسانی را برای تقدیر برگزیدند.

مقداد داداشي


بسم الله الرحمن الرحیم

«آنچه البته به جایی نرسد فریاد است...»

یا «صدایم را از اوین میشنوید...» 

 

پیش نوشتار:

در این چند صباح که از دیار رنج و برنج، دیار یاران وباران فاصله گرفته بودم ودر حرم امن فاطمه معصومه (سلام الله علیها)، سکون وآرامش برگزیده بودم عزمم را برآن نهاده بودم تا مدتی در خلوت خود بنشینم وبر کردارم اندیشه ای کنم و به قول بالانشینان سیر انفسی کنم، وخلق الناس مسئول و همیشه معذور استانم را به حال خویش بگذارم، تا شاید همگی باهم نفسی تازه کنیم وبعد به مصاف بیاییم، امّا چه کنم که سیل مُصیبات بلند است ودل کوچک من کم طاقت، پس به ناچار این بار هم توبه میشکنم ولب به زیاده باز میکنم تا شاید وقتی دیگر توبه ای نو کنم، مثل آن رِند که گفت توبه کردم که دِگَر مِی ننوشم، جز امشب وفردا شب وشبهای دِگَر.


نوشتار:

امروز 11 آذر است و 90 ویکمین سالگرد شهادت ابر مرد تاریخ گیلان، مردی که به شهادت تاریخ عدالت خواه بود ودین مدار، مردی که آزادگی ومردانگی اش سالهاست که در این مُلک مثال زدنی است وکم نظیر، مردی که ستارخان ها وباقر خان ها، توان رسیدن به ژرفای اندیشه اش را نداشته وهنوز هم که هنوز است بسیاری از روشنفکران و تاریخ نویسان درکِشان به بلندای شخصیتش نرسیده است، وبه تعبیر لسان الغیب: «چون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند»، شخصیتی که قرار است هیشه پاسوز ما شود، پاسوز جماعتی که هیچ وقت قدر همت بلندش را نشناختند.

من از میرزا معنایی در زهن دارم که با رفتارهایمان شباهتی ندارد، میرزا هیچ وقت تکبر نداشت وغرور پستِ ومقام دنیا اورا نمیگرفت برخلاف نورچشمی های ما در این استان که گاه، هیچ چیز جز غرور ندارند، میرزایی که من با او زیست میکنم چشم طمع به منافع دنیا نداشت، اگر معنای ارتکازیِ من از میرزا، امروز تجسمی در گیلان زمین پیدا کند، نمیدانم دقیقا چه میکند اما همینقدر میدانم که به خاطر ردّ صلاحیّت بچه اش با عالم وآدم قهر نمیکند و به هر بهایی برج سازی نمیکند، مطمئنم اگر او میبود امروز در رسانه اش به این استاندار وآن مسئول بد وبیراه نمیگفت تا یار شفیقش در رأس امور قرار بگیرد، اگر او میبود با پشت دستش مشایی را به زباله دان تاریخ می انداخت، میرزا اگر می ماند همیشه پای فقیران می نشست و نمیرفت در بیتش پنهان نمی شد، اگر بود همیشه با جوانان وبسیجیان پا در رکاب می چرخید و دور کتاب نوشتن را اساساً خط میکشید. اما حیف که میرزای من با میرزای مسئولین حسابی متفاوت است، میرزای این حضرات نه تذکر می دهد ونه اعتراض می کند، ودر یک کلام «میرزای خوب میرزای مُرده است». اگر فردای قیامت میرزا هم از آنها بگذرد، من نمیگذرم. اینها تمام تصویرهای کودکی من را از میرزا به هم زده اند، باید جواب ذهن پریشانم را بدهند.

امسال 90 ویکمین سالگرد میرزاست، امسال قرار بود برای میرزا سنگ تمام بگذارند وکنگره ای باشکوه در حدّ نام پرآوازه اش بگیرند، کنگره ای که نه به اندازه ی همه ی اینسال ها که حداقل به اندازه ی این یکسال بتواند نام ویاد اورا زنده کند، کنگره ی به اصطلاح ملّی ای که همه دستگاه های دولتی باهم پای کار بودند ولی فراخوانش فقط 2 ماه زودتر انجام شد، کنگره ای که از فعالان میرزاشناسی معلوم نیست با کدام سلیقه وچه کسانی را برای تقدیر برگزیدند، کنگره ای که فقط محفلی عظیم بود برای سخنرانی رئیس جمهور، کنگره ای که با بودجه ای نامحدود حتّی 4 اثر محدود هم نتوانست ارائه کند، کنگره ای که هیچ کمکی به شناخت میرزا نکرد، کنگره ای که میرزا در آن فقط یک بهانه بود.

اینکه اینقدر بر 90 تاکید دارم به دلیل داغی است که از حرکت سال گذشته ی خودم ودوستانم بر دلم مانده، داغی که قرار است منِ کیسه پاره بعداز گذشت یکسال تاوانش را بدهم، حرکتی که با همه ی همکاری دوستان ویارانم هنوز 2 میلیون تومان ناقابل بدهی برایم باقی گذاشته است، وچیزی نمانده که رحل اقامت به ندامتگاه اوین کُنم ومثل بعضی از دوستان هم بند شهرام جزائری شوم تا حسابی شیرفهم شوم که دیگر دور و بر میرزایی که حضرات نمی پسندند نگردم، ومیدانم اگر این اتفاق هم بیافتد، باز این حضراتِ مسئول در گیلان آن قدر مرام ومعرفت ندارند که یک کمپوت آلبالو ویک شلوار کردی برایم بیاورند، البته حتم دارم به ملاقاتم خواهند آمد اما به این قصد که در کابین آیفون را بردارند وفُوت کنند وبرایم شکلک در بیاورند وخستگیِ ایامشان را از تن بیرون کنند، خیلی برایم دردناک است وقتی در سایتشان میبینم که پوسترهای جمع آوری شده ی مارا بدون هیچ اجازه ای نشرش دادند واز آن بیشتر وقتی میسوزم که میبینم در کنگره شان نمایشگاه آثار را گذاشتند بدون آنکه ذره ای از ما دلجویی کنند وحداقل در کنگره شان از ما هم تقدیری کنند، یا لااقل با خرید نرم افزار عظیمی که ساخته ایم کمک حالمان باشند. درونم به غلیان می آید وقتی قرار است عده ای از ما بهتران هم از ما چیزی بکنند، آخر نمیدانم این جان لاغر واستخوانی ما چه چیز جذّابی برای این عنیمت خورها دارد؟ ایکاش حداقل گوشت را از گاو نُه مَن شیری که از جنس خودشان است، بکنند، نه از ما.

باهمه این اوصاف وافسوس ها وباهمه ی بی خیالی مسئولین عزیز، وقتی در خلوت خودم با میرزای ذهنی ام دمساز میشوم، سری به تأسف تکان میدهم وزیر لب با همه ی بغضم میگویم: «این نیز بگذرد».

پس نوشتار:

یکم: لازم می دانم به رسم ادب از برخی از دوستان که در سال گذشته خالصانه یاری ام کردند صمیمانه تشکر کنم تا از دایره ی انصاف بیرون نروم، دوستانی که «رضا بحری، سبحان نعمت پور، محمدحسین راد، رضا ثقتی، سجاد عبداللهیان و محمدحسین منسومی» تنها بخشی از آنها بودند.

دوم: و درانتها تیمناً وتبرکاً چند بیت از شعر «رضا نیکوکار» عزیز را به احترام طبع لطیفش تقدیم میدارم:

جنگل از عطر نفس های تو سرشار شده     /     در دلت غصه ی یک ایل تلنبار شده در کمین تو نشستند همه کرکس ها     /     با تو ماندند ولی لشکر دلواپس ها دلت از این همه نیرنگ به درد آمده است     /     باز هنگامه ی خونین نبرد آمده است شهر زیر لگد چکمه ی استبداد است     /     "آنچه البته به جایی نرسد فریاد است" آتش فتنه همه زیر سر قزاق است     /     دلت آیینه ی صدها نه، هزاران داغ است همه ی قدرت طوفان به خروشش باشد     /     مرد آن است که یک کوه به دوشش باشد مرد آن است که با ظلم زمان بستیزد     /     مرد آن است که از خواب گران برخیزد

....

زنده ای، مرده دلان از تو اگر بی خبرند     /     مرده آن است که نامش به نکویی نبرند اما رشتی جغلان گوش به فرمان ایساییم     /     تی وسی میرزا کوچیک با دیل و باجان ایساییم فاتحه خواندم و پیچیده به زیر مهتاب     /     باز هم عطر تو در صحن سلیمان داراب

 

 

*فعال فرهنگی-حوزوی


ارسال نظر



security code ساخت مجدد تصویر